وانيا جون ماوانيا جون ما، تا این لحظه: 13 سال و 22 روز سن داره

وانیا کوچولوی مامانی

3 ماهگی وانیا جونم ....

شلام عشقکم  سه ماهگیت مبارک نانازم  خوشگلم مامانی امتحاناش شروع شده نمیتونه زود به زود بیاد واست پست بزاره ایشالله با 4 ماهگی همه پیشرفتهاتو مینویسم.فقط اینو بگم که از دارو خوردن متنفری .نازک مامان چند روزی مریض بودی عفونت روده گرفته بودی من با ناله های تو میمردم وقتی بی حال ناله میکردی دلم میخواست بمیرم تا تو رو اونجوری نبینم. ببخش که نتونستم خوب ازت مراقبت کنم ولی اینو بدون عاشقونه دوستت دارم     بابایی و نازگلک   قربونت بشم من.... ...
27 دی 1392

دو ماهگی وانیا جونم

سلام عسلکم  خوبی عزیزم؟با کلی تاخیر دو ماهگیت مبارک.نزدیک 10 روز بود که اینترنت نداشتیم.خوشگلکم روز 9 آذر بردمت واکسن بزنی.قربونت بشم که کلی اذیت شدی و تب کردی ومن مجبور شدم ببرمت بیمارستان ولی خدا رو شکر بعد یه روز حالت خوب شد و دوبار لبخند رو لبهای خوشجلت اومد. وانیا جونم این روزها خیلی شیرین تر شدی و من عاشقانه می پرستمت.مهروی زیبای من دیشب پدر جونت رفت بجنورد و تنها شدیم تاریخ این مطلب 1392/09/12 بوده ...
27 دی 1392

عکسهای آتلیه

سلام نازدونه من  روزی که رفتیم مشهد من تصمصم گرفتم ببرمت آتلیه ،وقتی رفتیم اونجا شما غرق خواب بودی به محض اینکه خواستن ازت عکس بگیرن بیدار شدی و شروع کردی به خوردن دستت.قربونت بشم من که اینقدر شیطونی مگه گذاشتی ازت عکس بگیرن از بس وول خوردی.حسابی خستشون کردی عزیزکم   ...
27 دی 1392

یک ماهگی وانیا جونم

سلام عشق مامان به يه عالمه تاخير يك ماهگيت مبارك خوشگلم.وانيا جونم روزهاي خيلي قشنگي رو با اومدنت دارم تجربه ميكنم.هر روز بيشتر عاشقت ميشم و عاشقانه دوستت دارم.عشقم روز به روز داري بزرگتر ميشي،جاي بابات واقعا خاليه آخه بابا جون به خاطر اينكه مرخصي نداشت رفت بندر سر كارش. وانيا جونم روزي كه يك ماهه شدي رفتيم مشهد و آتلیه رفتی و بردمت حرم امام رضا،خيلي خوش گذشت.اولين مسافرتت بود خوشگلم. گل نازم تو اين يه ماه كه دختر خوبي بودي و اصلا منو اذيت نكردي،ايشالله هميشه اينجوري باشي.امروز با هم رفتيم حموم،قربونت بشم كه عاشق حموم كردني خيلي ساكت بودي نازم. عشقم ما فردا قراره بريم بندرعباس پيش بابايي و خونه خودمون همه فاميل ناراحتن كه ما داريم ...
27 دی 1392

زمینی شدن وانیا

سلام وانیای عزیزم. دخترم قرار بود شما 10 مهر ماه به دنیا بیایی و من واسه اون روز لحظه شماری می کردم.10 مهر واسه من خیلی مهمه آخه من و بابایی هم تو این روز با هم ازدواج کردیم و شما با اومدنت زندگیمونو عشقولانه تر میکردی ولی شما گل دختر مثل اینکه خیلی عجله داشتی روز دوشنبه ساعت 4 صبح بود که احساس درد زیادی کردم حالم یه جوری شده بود احساس کردم که داری میایی پیشمون ولی چون مطمئن نبودم بابایی و مامان خودمو بیدار نکردم و دردهای من همچنان ادامه داشت و شدیدتر می شد ساعت 6 بود که مامانی بیدار شد و من بهش گفتم مامان احساس میکنم بچه میخواد دنیا بیاد مامان گفت برو حاضر شو بریم بیمارستان.منم سریع رفتم دوش کرفتم و بعد با مامانم و بابایی رفتیم بیمارستان....
27 دی 1392

خبر جدید

سلام دخمل نازم خوبی گلم ؟ میدونم این روزها به تو هم سخت میگذره ،بزرگتر شدی و تو شکم مامانی جا واسه شیطونی نیست.ایشالله تا 20 روز دیگه تو بغلمی عزیزم.ولی مامانی دلش واسه این روزها خیلی تنگ میشه . دختر خوشگلم نی نی خاله سمیه 18 شهریور به دنیا اومد .من هم خوشحال شدم چون خودش و دخترش سالم هستن و هم ناراحت آخه خاله جون فشارش خیلی بالا بوده و دکترا مجبور شدن سزارین کنن یعنی رکسانا جون 7 ماهه به دنیا اومد و الان هم تو دستگاهه.خدا جون مهربون خودت همه بچه ها رو واسه خونواده هاشون نگهدار.ایشالله هر چه زودتر خوب بشه و بتونن از بیمارستان مرخصش کنن .امروز تولد خاله جون بهنازه.خواهر عزیزتر از جونم تولدت مبارک تاریخ این مطلب 1392/06/19 ...
27 دی 1392